پرهامپرهام، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
رهامرهام، تا این لحظه: 5 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
بابا محسنبابا محسن، تا این لحظه: 39 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
مامان ریحانهمامان ریحانه، تا این لحظه: 38 سال و 9 ماه سن داره

پرهام و رهام

نوروز 1393

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال       عیدت مبارک قند عسلم جیگر مامان سال جدید در خانه ی دایی امید تحویل کردیم سال نو //بندگی نو//زندگی نو   ...
1 فروردين 1393

چهارشنبه آخرسال

بالاخره بعد از نه ماه انتظار نی نی دایی امید به دنیا اومد الهی عمه قربونش بره که اینقدر نازه پرهامم دوست جدیدت خیلی هول هست و بیست روز زودتر زمینی شد و اسمش محمدطاها هست واینم عکسهای چهار شنبه سوری که خیلی بهت خوش گذشت نفس مامان الهی فدات بشم که اصلا نزدیک آتش نمیومدی و از دور میگفتی داغ غ غ    داغ غ غ درسا خانومی هم چند روزی خونمون هست تا محمد طاها جونم از بیمارستان مرخص بشه اینم عکس بابایی و صبا خانوم و درسا و فرشته کوچولوم ...
29 اسفند 1392

اولین کوتاهی مو

فرشته کوچولو   پا گذاشتنت به اولین آرایشگاه زندگیت مباااارک عزیز خوشگلم امروز به همراه مامان جون زهرا ومامان وبابایی رفتیم آرایشگاه عزیز مامان اونجا خیلی خیلی بچه ی گلی بودی واست برنامه کودک گذاشته بودن چند تا آبنبات هم بهت دادن و نوش جونت کردی و هم چنین یه بادکنک حسابی کیف کرده بودی نفس مامان مبارک باشه پسرم، انشااله اصلاح دامادیت ماه بودی ماه تر شدی مامان جون هم دست به جیب،نه،دست به کیف شدن و حساب کوتاهی موهای خوشگلت کردن کلا همیشه مامان جون میگن هرچی دوست دارین واسه ی پرهام بخرین به حساب من بعدش هم چون عزیز کوچولومون پسر خوبی بود ،جایزش رفتیم پارک سرپو...
12 اسفند 1392

پرهام داره را میره

 پرهامم الان که دارم این پست و میذارم خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحال و ذوق زده ام،کاش میتونستم احساسم بنویسم عزیز کوچولوم باوجود اینکه راه رفتن برای تو هنوز دیر نشده ،مامان وبابایی خیلی هولکی هستیم تاراه رفتنت ببینیم آخه ما مگه جز تو دیگه عزیز کوچولو داریم؟یا مگه ماقبلا یه بار دیگه این شیرینی راه رفتن و چشیدیم؟ روز جمعه که صبا جون خونمون مونده بود،داشتیم به اتفاق بابایی نهار میخوردیم که یک دفعه آقاریزه ما دستش و به صبا گرفت و بلند شد و بعد دستت و ول کردی و تند تند راه رفتی ،من و صبا که شک زده شده بودیم تا پنج دقیقه از خوشحالی جیغ میکشیدیم ،میدونی چرا غافلگیر شدیم؟آخه تا یه ساعت قبلش هم احتیاط میکردی وبدون اینکه دستت رو بگیری نمی...
10 اسفند 1392

سالگرد عشق من و بابایی

        محسن جان توهدیه ای بودی که باهمه هدیه ها تفاوت داشتی چراکه همه هدیه هاگذرا ولی توپایداری همه هدیه هاخاموش ولی تومثل ماه میدرخشی همه هدیه هابی حس اماتوبااحساس ترینی که دراعماق وجودت عشق فوران میکند... چهارمین سالگرد ازدواجمان مبارک عشق من... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ! ﺩﺭﺳﺖ، ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ "محسنم" ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﺷﺪ!  محسنم اونقدر که فکرشو میکنی دوستت ندارم، چون اونقدر دوستت دارم که نمیتونی فکرشو بکنی! همنفسم. قشنگ ترین گلها را به وجودت هدیه میکنم تا بدانی عاشقانه دوستت دارم بر من مباد بي توماندن بي توبودن بي تو خفتن بي تو رفتن چهارسال پيش زيبا...
6 اسفند 1392

تولد یاسمن جون

  عزیز مامان امروز تولد یاسمن جون بود خانوم خوشکل ما هشت سالش تموووم شد یاسمن جونم تولدت مبااارک عزیییزم اینجا هم زن عمو نازنین جونت، الاغ توی کتاب قصه بهت نشون میده و میگه الاغه چی میگه ؟تو هم یه چیزی بین ها و خا میگی عزیز کوچولوم دُی دُی (دایی) هم بلد شده بگه کوچولوی مامان عاشقتم اینم یه جفت پای خوشکل در جوراب خوشکل(صبا جون واست خریده) الهی من قربونت بشم به اون زخم کوچولویی که روی انگشت دستت هست میگی تو تو ...
4 اسفند 1392